رقص آشفته

امروز دلم کمی گرفته نمیدونم چقدر . انقدر گرفته که وقتی دفترچه

خاطراتم را از اول تا آخر ورق زدم  ، شروع کردم به پاره کردن ورقهای

دفترم از آخرین ورق تا اولین ورق . تمام صفحات را ریز ریز کردم .انگار

میخواستم خاطراتم را از ذهن پاک کنم نمیدانم توانستم یا نه ؟!  اما

  از دفتر خاطراتم دیگر چیزی باقی نمانده جز انبوهی از خاطرات پاره

پاره   .  .   .

در جمع من و این بغض بیقرار ، جای تو خالی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

                       با دوست عشق زیباست با یار بیقراری

                          از دوست درد ماند و از یار یادگاری

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٤ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

آخرین باری که دیدمت دستهایت را زیر پالتو پنهان کرده بودی،می لرزیدی

گفتی: سیاهی چشمانم را سفیدی برف پوشانده. دلم بهار میخواهد.

و دستهایت را به صورتم نزدیک کردی .. چقدر سرد بودند.

دستهایت که نه ،چشمهایت هم .

سکوت کردی و من هنوز سردی دستانت را بر گونه هایم حس می کنم

پاییزی دوباره و دوباره آمد و من به بهار نیامده تو می اندیشم و به آنچه

 در پیش رو دارم

تو...

بهار...

و دستهایت که صمیمانه اشک های یخ زده ام را پاک کردند.

از آن روز به بعد دیگر فرصتی برای گرم گریستن نیافتم.

به سیاهی سفید شده چشمانم نگاه کن...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱۳ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

چشمانت برقي زد...

و من بوسه موي سپيد را بر شقيقه هاي خسته ام حس كردم...

ديگر نه از دست تو كاري بر مي آيد نه از من...

يادم مي آيد هيچ وقت هيچ آرزوي نداشتم.

اما امروز ميخواهم يك آرزو داشته باشم...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱۳ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

باران يادگار توست ، خاطره نمناکي نگاه من است .

باران اشک آسمان است ،همان روزي که باريد و مرا از

وداع خبر داد ،از آينده هاي بي تو بودن  ... از حسرت!

ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان رااز يادبرده بودم 

 نه تنها آسمان که تمامي دنيا را!

باران ... دگر بار آمد و رفت و افسوس که اينبار تنها من بودم

ودل در حسرت تو که بر چشمانم لبخندزني و گويي:

ـــ باز هم چترت را فراموشش کرده اي؟

و من آرام گويم: 

ـــ دستان تورا که دارم! باکي نيست!

و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :

بارون رو دوست دارم هنوز    چون تورو يادم مياره

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱۳ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

اگر از سرزنش خلق نمی ترسیدم

                  از در مدرسه تا میکده می رقصیدم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

        یک ناله ی مستانه ز جایی نشنیدیم

       ویران شود این شهر که میخانه ندارد

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

تو که بی رحم نبودی ای آسمان


آرزوهای نا تمام من را می سرودی


دیشب با ناباوری از من


ستاره های عشقم را ربودی



از تو هیچ دیگر نمی خواهم


دستهای تو همرنگ پاییز است


آرزوها در دلم افسرد


بی چاره حال من که رقت انگیز است



آسمان چرا این شد؟


مگر من برای تو بَد بودم؟


من که دستهایم از واژه ها پُر بود


منکه شاعری را بلد بودم!



آسمان این نبود مُزد شبهایم


تو ناجوانمردانه سهم کردی


شاید حساب گناه های من را


از آرزوهای من کم کردی؟



چقدر دلتنگ ام آسمان وقتی نیست


یکی از جای دور مرا صدا می زند


دلم می خواست می ماندم اندکی دیگر


چشمهایم را به زودی خواب می بَرَد.



دلم برایت تنگ می شود حتما


دعا کن آرام شوم اینبار


چشمهای خیس برای تو


گاهی که ابری می شود دلت ، ببار...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

 

سهم من از بهار،خزان شد و از شعر، بيت آخرِ تلخ و از گل، پژمردگي.

 

از آينه، غبار و از نگاه، چيزي كه محو شد.

 

از خاطره، ورقه هاي نيم سوخته و از باران، عطش كوير.

 

و از دل، آهي كه بر آمد و از تو، يك آه و رد پايي كه به نا كجا آباد مي رسد

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

 تو را سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت

میکنم پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی

برای خداحافظی خیلی دیر بود خیلی دیر

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

   و اینجا شب است ،خورشیدم بیاورید

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

 مثل تموم عالم حال منم خرابــــــــــــــــــــــه

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٦ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

هی من و تهدیدم نکن که میرم

یه چیزی هم دستی میدم نباشی

چکار کنم که قهر کنی دوباره

چقدر بدم که بی خیال ماشی

هی من و تهدیدم نکن که میرم

چقدر بدم بری بدون فریاد

فکر می کنی نباشی من میمیرم

برو بینیم بابا بزار باد بیاد

گفته بودم دوست دارم ببخشی

حالا ما یک روز یه دروغی گفتیم

توهم دیگه اینقده جدی نگیر

حالا ما یه وقتی یه چیزی گفتیم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٦ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم

تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم

کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم

سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم

کاش تورو از روز اول مثل امروز می شناختم

آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن

دل سپردن به سرابه در سکوت خویش مردن

یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود

عشق و نقاشی می کردیم نقش ما خورشید و ماه بود

بعد از اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود

مثل دریا آبی بودیم معنی زندگی این بود ...... معنی زندگی این بود

         از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٤ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

يادته يک روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که

 نکنه نامردي اشکات رو ببينه و بهت بخنده گفتم اگر بارون نباره چي!!!

 برگشتي و گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون هم گريش

ميگيره!!!  گفتم يک خواهش ازت دارم  وقتي که آسمون چشمام

ميخواد بباره ميشه تنهام نذاري؟ گفتي به چشم …

اما حالا امروز دارم گريه ميکنم ولي آسمون نميباره تو هم اون دور

ايستادي و بهم ميخندي

اينم تقديم به نارفيق خودم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

                         رفتی از یادم دیگه واسه همیشه

                            دل من دیگه برات تنگ نمیشه

                     ولی این و بدون دیگه واسه همیشه

                         با رفتنت دنیا دیگه تموم نمیشه

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۳ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

       عشقــــــــــــــــست و آتـــــــــــــــــــــش و خــــــــــــــــــــــون

                             داغــــــــــــــــــست و  درد  دوری

                                       کی می توان نگفتن

                                      کی می توان صبوری

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۳ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

داره از دستای تو خون می چکه

انگاری قلب منه که ذره ذره می تکه

این وصیت یه مرد عاشقه

تیر خلاصت و بزن عاشق کشیت مبارکه

بمونم یا نمونم از ته چشمات می خونم

یه عاشق زیادیم تو دستای تو زندونم

بمیرم یا نمیرم من به چه عشقی زنجیرم

این دل تیکه پاره رو از کی باید پس بگیرم

تو عشق تازه تر می خوای تو عشق بی خطر می خوای

فرقی برات نمی کنه یه سایه پشت سر می خوای

دستم و ول کن نارفیق از تو بدم میاد ولی

خاطره هام و دوست دارم تو همون عشق اولی

با نهایت تاسف باید اعلام بکنم

صبح خروس خون که بشه این دل و اعدام می کنم

می خوام که باورت بشه این لاف عاشقونه نیست

به هر کی  می خواستی بگو طرف دیگه دیوونه نیست

بمـــــــــــــــــونم یا نمونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |


Design By : Night Skin