رقص آشفته

خیلی سخته سیلی به گوش عزیز ترین فرد زندگیت زدن فقط برای

اینکه ....

خدایا من و ببخش

همدلم من و ببخش

همدلم من و ببخش

همدلم من و ببخش

هیچ وقت فکر نمی کردم  چنین روزی برسه که واسه ساختن یه

زندگی دیگه زندگی خودم و خراب کنم و بذر نفرت و توی دل عزیز ترین

همدل زندگیم بکارم .

بشکنه اون دست که ...

همیشه زندگی به کام نیست ولی میشه از خوشی دیگران لذت برد .

امیدوارم که سیلی من زندگی بخش بوده باشه و .... 

                                                                                         یا حق

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

من در غم تو ، تو در جفای دگری

پایبند توام، تو دلگشای دگری

در مذهب عاشقان روا کی باشد 

 من دست تو بوسم  تو پای دگری !

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٦ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....

 کفشاي پاره ميخريم ....

اسباب کهنه ميخريم .....

بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

هرچه مي خواهم غمت را دردلم پنهان کنم 

 سينه مي گويد که من تنگ آمدم 

 فريادکن

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٦ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

هرچه شيشه عينكم را تميزتر مي كنم

 دنيا را كثيف تر مي بينم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٦ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

عشق يعني مستي و ديوانگی

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده با چشمان تر

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

من که باز دارم هنوزم  توی خاطرات می سوزم  

                    یاد ظلمهای گذشته سیاه کرده  شب و روزم

                              دوست دارم یادت تو سینه  واسه همیشه بمیره

                                             تو شکست سخت عشقت  دلم عبرتی بگیره

                                                                 تا بفهمه توی دنیا  خیلی از عشقا فریبه

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٦ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

 

مگه آدم بدا عاشق نمیشـــــــــــــــــــــــن !!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٥ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

دیگر آن مجنون سابق نیستم

آن بیابانگرد عاشق نیستم

 

اینک از اهل نسیم و سایه ام

با تب صحرا موافق نیستم

 

با سرابی با خیالی دلخوشم

در تکاپوی حقایق نیستم

 

کنج گلدان گلی خوابیده ام

گویی از نسل شقایق نیستم

 

بس کنید اصرار را بی فایدهست

من برای عشق لایق نیستم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٤ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام


نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٤ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

هر کس که مرا خواهد                     این خط مرا خواند

شاید که کند یادم                             افسرده شود روزی

این جسم من از خاک است            هم خاک شود روزی

این خط من از دفتر                          هم پاک شود روزی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۳ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه

با ما که دل پاکیزه ایم ، گویی همیشه خصمشه

دنیا یه روز خودکشیه ، یه روز پر از دلخوشیه

اما برای ما فقط ، یه تابلوی نقاشیه

عشقای بی دست و بی پا ، یخ زده در دلهای ما

آی روزگار ما زنده ایم ، نفس نکش به جای ما

آی آدما بسه دیگه این برزخه یا زندگی

موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم سادگی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۳ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

هميشه همينطور است،

 يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند،

 يکي مي رود تا در قلبت بماند ،

تا ابد اشک هايت را پشت پايش بريزي.

 رسم روياها همين است که تنها بماني

با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان

خالي ات سنجاق کني .

بايد باور کني که برنمي گردد.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟!

                 گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

                       خنده کرد و دل ز دستانم ربود

                              تا به خود باز آمدم او رفته بود

                                     دل ز دستش روي خاک افتاده بود

                                               جاي پايش روي دل جا مانده بود

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

قلب حسن هنوز هم می تپد

این تیتر روز دوشنبه روزنامه جام جم بود .گفتگو با پدری که اعضای بدن

پسرش را هدیه کرد.

پدری که شاهد مرگ مغزی تنها جگر گوشه اش حسن بود و پسرک را ۴

ساعت با تیم تخصصی جراحی تنها گذاشت تا هر آنچه می خواهند آن

شود .

در اولین قدم، قلب خستگی ناپذ یر پسر را به یک مادر ۳۰ ساله صاحب ۲

فرزند ، یک زندگی یک احساس و یک دنیا مهربانی هدیه کرد و ۶ عضو دیگر

را برای نجات جان دیگران به شهر های مختلف فرستادند .

و حال .....

تلفن زنگ خورد و از بیمارستان به این پدر خبر دادند که برای تسویه حساب

باید به آنجا برود . نمی دانست منظور از تسویه حساب یعنی فهرستی بلند

بالا که هزینه ۲ روز بستری یگانه فرزندش آن هم در حالت کما . بیمارستان

دولتی بود و با این که او به ۷ نفر جان دوباره بخشیده بود مجبور بود با

اینکه وضعیت مالی خوبی نداشت هزینه بیمارستان را پرداخت نماید. ولی

این پدر دریا دل سعی در تهیه پول داشت ولی این بار دلش سخت

شکسته بود و حس خوبی نداشت . او می توانست اعضای بدن فرزندش

را در بازار مادیات به فروش برساند ولی فکر ثواب اخروی و باقیات صالحات

جگر گوشه اش این اجازه را از او سلب کرده بود و آنوقت بیمارستان... تمام

بهای مرگ مغزی فرزندش را از او طلب کرده بود .

                 گريه در چشمان من طوفان غم دارد ولي                                                       خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت

فروریختن دیوار غرور گدایی کنی... آن وقت است که

دیگر عشق نیست....صدقه است

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

تا که بودیم، نبودیم کسی

کُشت ما را غم بی همنفسی

حال رفتیم همه یار شدند

خفته ایم همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانید چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

                با خودم عهد بستم بار ديگر که تورا ديدم بگويم:
                   
                                            از تو دلگيرم         
                     
                               ولي باز تو را ديدم و گفتم :
                            
                                          بي تو ميميرم
نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده

 وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني

              وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،

                       حس کني هنوزم دوسش داري

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

وقتي باد ، اين صحرا نورد مغرور شروع به وزيدن مي كند و

ابرهاي سياه آسمان را بر هم مي كوبد و در آن هنگام كه ابرهاي

بهاري شروع به گريستن مي كند .آن موقع من زير شرشر باران

بهاري ايستاده و قطره هاي اشكم را با قطره هاي باران پيوند مي

دهم و چون ابر بهاري در انتظارت مي گريم .آنقدر مي گريم كه

تا اشك چشمانم گناه از اين تن گناه آلودم بشويد آن وقت شايسته ي

 دعا كردن مي يابم و با دلي نگران و با چشمان منتظر

 دستانم را به سوي آسمان لايتناهي بلند مي كنم و

براي موفقيت و سربلندي تو دعا مي كنم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست

                                      اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٥ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط قارون - همدل () |

 تف و لعنت به تو ای عشـــــــــــــــــــــــق که من و دیوونه کردی

                     خونه آباد من رو اینجوری ویرونه کردی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

دوست دارم برم و از تو دور شم

برم یه جایی و گم و گور شم

واسه اینکه نبینمت حاضرم دور شم

برم بمیرم و طعمه گور شم

تو من و داغون کردی، دلم و تو خون کردی

از دنیام سیرم کردی، تو جوونی من و پیرم کردی

به ساز تو رقصیدم، بد کردی من بخشیدم

شدم اون که تو گفتی ،شاید از خر شیطون بیفتی

دلم می خواد برم یه جایی که از تو هیچ حرفی نباشه

نبینمت تا آخر عمر از تو نشونه ای نباشه

دلم می خواد واسه همیشه، دور از تو و یاد تو باشم

تو تنهایی بپوسم اما، دیگه کنار تو نباشم

برم یه گوشه زندگیم و ،بدون تو از نو بسازم

تورو فراموشت کنم تا ،باقی عمرم و نبازم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٢ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

                   براي آرزوهايي که مي ميرند
                            سکوتي ميکنم
                                  فراتر
                                    از
                                 فرياد !

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |

هزار سال  گذشت از حکایت مجنون

            هنوز مردم صحرا نشین ، سیه پوشند

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٢ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط قارون - همدل () |


Design By : Night Skin