قرار نیست من اونجوری زندگی کنم که دنیا دوست داره ،
خب طبعا قرارم نیست دنیا هم اونجوری بچرخه که من دوست دارم!
قرار نیست من اونجوری زندگی کنم که دنیا دوست داره ،
خب طبعا قرارم نیست دنیا هم اونجوری بچرخه که من دوست دارم!
لا به لای ملحفه ها و لباس ها
دنبال یک نفس بوی توأم
مگر چند سال است رفته ای
که همه ی زندگی بوی خاک میدهد
پ.ن : و باز هم خردادی دیگر ....
تو روح کسی که میگه درس خوندن خوبه ....
آخرش که چی ...
بهت میگن آقای دکتر ،آقای مهندس حیرون ...
پول داری ؟
خونت کجاست !؟
تو هم جواب میدی :
هی..... من و یاد نداشته هام ننداز !!!
پ.ن: بهترین سال های عمرم و پای درس خوندن به فنا دادم و رفت

روز مادر یعنی :
به تعداد همه روزهای گذشته تو ... صبوری!
به تعداد همه روزهای آینده تو ... دلواپسی!
به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ... بیداری !
روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری
به پای بالیدن تو چروک شد...
روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه
سالهای دلتنگی تو بود...
روز مادر یعنی... باز هم بهانه مادر گرفتن !
****روزت مبارک مادر****

ای مطرب خوش قاقا، تو قی قی و من قو قو
تو دق دق و من حق حق ، تو هی هی و من هو هو
چون مست شوم جانا ، در هجر سخن گویم
من کان و لو کان ،یا من هو الا هو ،یا من هو الا هو
وقتی عصبانی هستید،
مواظب حرف زدنتان باشید؛
چون عصبانیت شما فروکش خواهد کرد
ولی حرفهایتان یک جایی باقی می مانند برای همیشه
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بیگاه...
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.
مادربزرگ میگفت
رد پای عشق را دنبال کنی
میرسی آخر دنیا - نوک کوه قاف
به شهری که همه آدمهایش خوشبختند
...
رد پای عشق را دنبال میکنم
اما انگار آخرش به آسمان رسیده
...
خوب شد مادربزرگ دیگر نیست
تا ببیند شهر خوشبختی را به آسمان برده اند
و دیگر هیچ جای زمین هیچ آدم خوشبختی نیست
حتی نوک کوه قاف
..
این روزها سخت مشغولم
دنبال کسی میگردم که پرواز بلد باشد
افسوس ، باید باز بکشم بار قلبم را با درد و با اندوه
آن سان که سگی بازمی کشد تا لانه اشکریزان پایش را
که از جا کنده است قطار ...

ویلچرم را روی دوشم می گذارم ، و تا آسمان می دوم
تا خدای فلجم را جابجا کنم
او .... هنوز هم گمان می کند جای حق نشسته است .....
پ.ن: بابت همه داده ها و نداده هات شکر !
مادر کودکش را شیر می دهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و
نوشتن می آموزد. وقتی کمی بزرگتر شد... کیف مادر را خالی
می کند تا بسته سیگاری بخرد. بر استخوان های لاغر و کم خون
مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود.
وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه
تریاهای روشنفکران،کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید:
عقل زن کامل نیست ...
Design By : Avazak.ir |